ترانه هایم رنگ کهنگی می گیرند

اگر با صدای تو خوانده نشود

و من برای سرودن عاشقانه هایم

گاه عطر نفس های تورا کم می آورم

به پریشان نامه هایم خرده نگیر

هرکدام از اهنگ های نفس هایت

برای خود قصیده ای تازه است

ومن

برای ثبت لحظه های دلدادگی

به گرمی دستهای مهربانت

درجای جای دلتنگی هایم

نیاز دارم

سایه ام را دنبال نکن

چرا که این سایه خودتوست

که برسرم افتاده

پایت را هم

جای پاهای من نگذار

این قدم ها راه رفته تورا

دنبال کرده اند

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 0:25 توسط آنا |

 

سایه به سایه می روم

همنفس بهانه ات

بازبه تو نمی رسم

کوش کجاست سایه ات

من به هوای کوی تو

محوتمام راه هام

می روم و نمی رسم

اسیر این بیراهه هام

نفس نفس ترانه ام

بیاو ساز کوک کن

برای این شکسته دل

کمی بهانه جور کن

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 13:11 توسط آنا |

 

وقتی از آسمون ها پنبه میاد

دل من سکوت رو فریاد میزنه

همه جا سپید میشه

نرم و لطیف

دل من تنگ میشه و

هی می باره

نمیشه سکوت رو فریاد بزنم

آخه دلتنگی دیگه توی دلم جا نمیشه

میخوام از جاده بگم و لحظه های بی کسی

از همه فاصله ها که زیر این برف سپید قایم میشه

همه جا ساکته و من تو دلم قیامته

میخوام از چشمات بگم که واس من نهایته

برف میاد گوله گوله...دلم چقدر یخ کرده

همه جا ساکته اما گوش من عادت کرده

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 11:8 توسط آنا |

 

 آخرین جرعه این جام کجاست؟

وقت نوشیدن است آیا امروز؟

روزگار حال مرا می پرسد؟

چه کسی عکس مرا خواهد دید

درمیان قاب چشمان پراز حسرت تو؟

چه کسی می داند

آخر این راه پراز درد کجاست؟

چه کسی می فهمد

عمق دلتنگی من راپس از این؟

آخرین جرعه این جام هنوز

ازگلویم نرفته است پایین

آیا این راه که من پیمودم

آیا این عشق که من حس کردم

همه زندگی من بوده است؟

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم دی 1389ساعت 11:37 توسط آنا |

مرگ پاورچین می آید

آهسته مارا دور میزند

سراغ دیگری می رود

ناگهان زندگی اش تمام میشود

با تمام امیدهایش

آرزوها پرپر می شوند

مرگ پرواز می کند

از بالای سرمان میگذرد

مارا دور میزند

آهسته دست دیگری را می گیرد و می برد

و این ماییم که می مانیم

و رفتن دیگران را می نگریم

مرگ همیشه بی معرفت است

کاش برای یک بار هم که شده

ما را دور نزند.....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 18:51 توسط آنا |

 

دلم سخت تنگ است برای شاعرانه هایم

دلم برای هرچه سرودنیست تنگ است

نمیدانم واژه های عاشقانه ام را کجای این روزگار

گم کردم

کجاییدعاشقانه های من

بیقراری هایم برزمین مانده

سالهاست برای نقش چشمانت شعری نگفته ام

کاش واژه ها را پیداکنم

سخت دلتنگ کلام عاشقانه ام

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389ساعت 23:2 توسط آنا |

 

شبانه خاموش میشوم

درگذر از راهی

که دیگران آن را زندگی می نامند

ومن برایش

تعبیری جز جان کندن تدریجی نمی دانم

بعد خاموشی من شاید

 خواهید فهمید

که دلم کوچکتر از آن بود

که تمام حسرت های روزگار

با آن وزن سهمگین

درونش جای گیرد

شاید امسال روز میلادم

روز پایکوبی اشکهایتان بر پیکر سرد مزارم باشد

                                                                شاید ................

شاید در سی امین سالروز ورودم به این جهنم

راه ورودی جهنم دیگری انتظار دخولم را بکشد

کسی چه میداند

شاید این آخرین دست نوشته ام باشد...

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 21:55 توسط آنا |

 

هوای لحظه هایم بارانی که می شود

چشمهایم بارش یکدست باران را

چنان دنبال می کند

که گویی درنمناکی نفس های قطره هایش

ردی از نگاههای ساکت تورا

جستجو می کند

لحظه های عاشقی ام وقتی بارانی می شود

سراسر خواهش می شوم

برای گرفتن دستانت

زیر چکه کردن بی بهانه ای که

بی دلیل آغاز می شود

و لحظه ای بعد پایان می یابد

باران بی قراری هایم که باریدن می گیرد

سکوتی عاشقانه لبهایم را

به خاموشی دعوت می کند

و نگاه هایم شررهای عشق را

پشت پلک های خیسم پنهان می کند

باران که می بارد

تنها چیزی که لذت شکوه بارش را

کامل می کند

نگاهی است که بی هوا

از چشمان آفتابی ات

به دیدگان مشتاق من

می نشیند

و حس از همیشه عاشق تر بودن

چنان سراغ ثانیه هایم را می گیرد

که همچون قطره های باران

سبکبال و پر التهاب

برآستان حضور همیشه مهربانت

فرود می آیم

امروز من می بارم

و با قطره قطره این باران

جاری می شوم

تا لحظه ای که

سرتاپای وجودت را بوسه باران کنم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 12:25 توسط آنا |

 

بسوزان مرا

شعله پرشرر

تنم عاشق سوختن و ساختن است

بیا این وجود عطشناک را

به سودای آهت

آتش بزن

بیا مست کن هوشیاریم

بیا با نوایم

هم آهنگ شو

بسوزان لب تشنه ام

با لبت

بکن شعله ور هستی و پیکرم

بسوزان بسوزان مرا با نگاه

نگاهی که سرشارناگفته هاست

لبالب پر از حسرت آتشم

پر از حس زیبای پروانگی

تو شمعم بشو

با شررهای ناب

بیا وچنین سوختن را ببین

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 10:15 توسط آنا |

 

این روزها آنقدر حسود شده ام

که به آیینه ای که هرروز

نگاهت را در خود تکرار می کند

حسادت می کنم

و به دستگیره دری که

هرروز بارها

بر دستان تو بوسه می زند

این روزها آنقدر دچار حسادتی جانکاه شده ام

که به چشمان تمام کسانی که

قامت تورا در چارچوب نگاه خود

ترسیم می کنند هم

حسودی ام می شود

و به کودکی که

عطر نفس های تورا

هنگامی که بوسه بارانش می کنی

می نوشد

این روزها من مانده ام و اینهمه حسادت

وحسرت لحظه هایی که

بدون درآغوش کشیدنت می گذرد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 10:53 توسط آنا |

 

به سادگی یک لبخند

گم می شوم

در نگاه های بی بهانه ات

وتمام پیکرم

در حسرت لحظه ای می سوزد

که با عاشقانه ترین نگاه

مرابه اوج صمیمیت یک هم آغوشی عارفانه

می کشانی

کاش می دانستی

این روزها چقدر

بی تاب بی قراری های پرالتهاب

با هم بودنم

و کاش می توانستی

با یک بوسه

تمام دل نگرانی هارا

از چشمانم پاک کنی

این دلتنگی ها دارد بیچاره ام می کند

و هیچ کس جز تو نمی داند

دلتنگی دستان و چشمانم

 چه وسعتی دارد

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 11:20 توسط آنا |

 

وقتی با من نیستی

خودم را از نگاه مضطرب آیینه

پنهان می کنم

و به اقاقی های تازه روییده

حیاط کوچکم

می اندیشم

که همیشه با اشکهای تو

سیرابشان می کردم

كاش مي دانستم چرا پرندگان مهاجر

اين بار وقت عزيمت

مرا خبر نكردند

و نمي دانم

وقتي آسمان

سراغ نگاه زلالت را

از چشمانم گرفت

با چه رويي از نبودنشان

سخن بگويم

كاش مي دانستم

از كدام طرف مي روي

و كاش كسي بود كه به من بگويد

وقتي نيستي

چگونه به شكوفه هاي نسترن بفهمانم

كه انگشتان مهربانت

براي نوازش هرروزه نمي آيد

اين روزها تمام كوچه هاي خيس و

سنگ فرش هاي نمناك

جاي پاي مرا از روي خود پاك مي كنند

و حتي ستاره هاي چشمك زن

از خاطر مي برند

كه شب هاي قبل براي آنكه نگاهشان كنم

چقدر با من دالي بازي كردند

وقتي نيستي

حتي پنجره ها از من روبرمي گردانند

و من روزهاي نبودنت را

روي شيشه بخار گرفته

نقاشي مي كنم

+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 10:9 توسط آنا |

باردیگر

تمام خستگی ام را

در کوچه پس کوچه های یادت

فریاد می زنم

همه نبودن هایت را

با خودم تکرار کنان

زمزمه می کنم

و شکوه صمیمی لبخندت را

بر آستان دلتنگی هایم

می آویزم

هرروز

بارها و بارها

بی آنکه خواب نازک پلکهایت را پریشان کنم

با ساده ترین واژه عاشقانه

تورا به نام می خوانم

وتو

تمام حسرت نگاه صادقم را

به غربت واژه ها

پیوند می زنی

و مرا در اندوه رخوتناک لحظه های نداشتنت

جا می گذاری

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 14:58 توسط آنا |

 

 

نمیدانم چرا یادم نیست

که چگونه محوتماشای بازی روزگار شدم

فقط می دانم

درجریان باخت قلبم

به صداقت وجود تو

بازنده نهایی هردویمان بودیم

چون تو هم پس از قهرمانی

صداقتت را در میدان مسابقه جاگذاشتی

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 9:58 توسط آنا |

 

نميدانم  از چيدن سيب حوا

روگردان شدي

يا دلت

هواي حواي ديگري دارد

كه بوسه هايي را كه

طعم تمشك باران زده مي دهد

بر بوته لبانم جا مي گذاري

و بي تفاوت از كنار

سنگفرش تمام كوچه هايي

كه مارا به هم آغوشي ساده و

عارفانه مان مي رساند

مي گذري

اين روزها كه دلم هواي ميوه ممنوعه دارد

تمام درختان را با شاخ و برگ

در دفتر نقاشي مي كشم

و براي هر شاخه

هزار سيب مي گذارم

شايد روزي باز دلت هواي

گاز زدن سيب سرخ حوا كرد

مي خواهم هر زمان كه اراده كني

قبل از شيطان

ميوه ممنوعه را در دستانت بگذارم

و اين بار قبل از رانده شدن از بهشت

آدم شوم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 9:40 توسط آنا |

 

واژه ها مرا دلتنگ می کند

نگاه ها مرا دلتنگ می کند

کوچه ها  خونه ها  تمام لحظه ها

مرا دلتنگ می کند

و من با حرف به حرف نامت

دلتنگی ام را در میان قصه ها جار می زنم

و آخرین نگاه عاشقانه ات را

برای خود معنا می کنم

این روزها نه یک بار

بلکه هزار بار

دلتنگتر از همیشه ام

و باخود هجی می کنم

آخرین سکوتی را که

نام مرا به ساده ترین شکل ممکن

تکرار کرد

این روزها  من

برای بودنت

برای خواستنت

برای نگاه کردنت

و برای بوسیدنت

دلتنگ می شوم...

و به همین سادگی

برای تمام لحظه های با من نبودنت

دلتنگی می کنم و

نگاه های خسته ام را از تو میدزدم

مبادا رد پای دلتنگی هایم

بر زلالی نگاهت جابماند.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 13:16 توسط آنا |

 

شکسته تراز همیشه

در مقابل  آیینه

ترک هایی که با دستان سرد تو

بر پیکرم تراشیده شده

می شمرم.....

یکی...دوتا...سه تا...هزارتا و .....

خسته تر از همیشه یه آینه می نگرم

خدایا...این آیینه کی هزار تکه شد؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 17:38 توسط آنا |

 

نميدانم من زيادي عاشقم كه اينقدر صبورم

يا تو مرا با نگاه آسماني ات

جادو كرده اي

كه نمي توانم دخيل دستانم

به حلقه مقدس بازوان تو را

باز كنم

شايد هنوز باورم نشده

تو نمي تواني مرا حاجت روا كني

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 10:23 توسط آنا |

 

تو رفته ای

گویی هزار سال قبل از به دنیا آمدنم

تمام روزهای با من بودن را

ترک گفته ای

تو رفته ای و من

همچنان جای پای تورا

از تمام جاده هامیدزدم

ودر تمام آیینه های قدکشیده اطرافم

رنگ آسمانی نگاهت را

دنبال می کنم

تو رفته ای و من

سالهاست تنها با سایه ات

به هم آغوشی پنهانی مشغولم

و بوسه های آبدار را

از لبان معصومت

کش می روم

تو رفته ای و من هنوز

به شکفتن غنچه های نوازشگری

می اندیشم

که با سرانگشتان مهربان تو

به شکوفه نشست

و هنوز هرم نفس های بی قرارت را

بر گونه های به سرخی نشسته ام

حس می کنم

تو رفته ای و

سکوت

همه آن چیزی است که بر لبهایم جاری می شود

و نگاهی که راه رفته ات را

با نمناکی گلایه آمیز پلک هایم

شستشو می دهد

شاید حقیقت تلخ زندگی من

همین باشد

تو رفته ای و من

هنوز با عاشقانه ترین نگاه

در انتظار رسیدنت

ایستاده ام

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 14:8 توسط آنا |

 

رنگ نگاهت را می شناسم

بیشتر از تمام کسانی که

عشق رابا تو تجربه کردند

و حتی بیشتر از آنکه

هر روز و شب

لحظات بارانی نگاهت را

با خویش نجوا می کند

من به آفتاب خواهم گفت

از زلالی چشمان تو

سراغ قطره قطره اشک هایم را

بگیرد و

از ترنم نفس هایت

صدای زمزمه وار دلدادگی هایم را

با صمیمیت روزها و شب های عاشقی

تفسیر کند

این روزها من مانده ام و

شکوه نگاه همیشه ماندگار تو

و شمیم عطر نفس هایت

که هرروز در ذهنم تکرار می شود

و تمام دلتنگی های عالم

جمع میشود و خودرا در گوشه دلم جا می کند

من نمیدانستم دلم

اینقدر گنجایش دارد

که می تواند این همه دلتنگ بماند و باز

تو در سرتاسر آن

با همه وجود نازنینت

جای خودرا داشته باشی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 12:8 توسط آنا |